قهر بودیم و در حال نماز خواندن بود
نمازش که تموم شد هنوز پشت به اون نشسته بودم
کتاب شعرش رو برداشت و بایه لحن دلنشین شروع به خوندن اون کرد
ولی باز باهاش قهر بودم
کتاب و کنار گذاشت و بهم نگاه کرد
غزل تمام...نمازش تمام..دنیا مات سکوت میان من و واژه ها سکونت کرده بود
باز هم بهش نگاه نکردم
اینبار پرسید عاشقمی؟؟سکوت کردم...
گفت:عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز
بی تفاوت بودنت هر لحظه ابم میکند
دوباره پرسید:عاشقمی..مگه نه؟
گفتم:نههه!!
گفت:لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت اری
که این سان دشمنی یعین که خیلی دوستم داری:)
زدم زیر خنده ..رو به روش نشستم
دیگه نتونستم بهش نگم وجودش چقدر ارامش بخشه..
گفتم:خداروشکر که هستی^__^

راوی:همسر شهید بابایی
بلاتنم
خاطرات همسر شهید بابایی-گلچین خاطرات همسر شهید بابایی-همسر شهید بابایی
منبع : یاوران قائم |عاشقمی...مگه نه؟
برچسب ها : بابایی ,شهید ,همسر ,شهید بابایی ,همسر شهید ,خاطرات همسر ,بودم کتاب